تبليغاتX
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت

مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در

قطار نشسته بود. در حالی که مسافران

در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار

شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله

که کنار پنجره نشسته بود پر از شور

و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون

برد و در حالی که هوای در حال حرکت

را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر

نگاه کن درختها حرکت می کنند"  مرد

مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین

کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی

نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را

می شنیدند و از حرکات پسر جوان که

مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد،

متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر

نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با

قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر

را با دلسوزی نگاه می کردند. باران

شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان

چکید. او با لذت آن را لمس کرد و

 

چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:"

پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی

من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟

مرد مسن گفت: " ما همین الان از

بیمارستان بر می گردیم.. امروز پسر

من برای اولین بار در زندگی می

تواند ببیند!"

 

نوشته شده در چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط ملوان| |

منبر از پشت شيشه مسجد                     چشمش افتاد و ديد چوبه دار

 عصبي گشت و غيضي و غضبي            بانگ زد كه اي خيانتكار

 توهم از دودمان ما بودي                      سخت وحشي شدي و وحشتبار

 ما سر و كارمان به صلح و صلاح           تو به جرم و جنايتـت سرو كار

 

نرده كعبه حرمتش كم بود                      كه شدي دار شحنه، شرم بدار

 دار بعد از سلام و عرض و ادب             وز گناه ناكرده استغفار

 

گفت ما نيز خادم شرعيم                       صورت اخيار گير يا اشرار

 هركجا پند و بند در ماند                       نوبت دار مي رسد ناچار

 

منبري را که گيرو دارش نيست              همه از دور و بر كنند فرار

 ليك منبر فرو نمي­آمد                          باز بر مركب ستيزه سوار

 

دارهم عاقبت ز جا در رفت                    رو به در تا كه بشنود ديوار

 گفت اگر منبر تو منبر بود                    كار مردم نمي كشيد به دار

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 8:31 قبل از ظهر توسط ملوان| |
از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه آن جالب بودسؤال از اين قرار بود: نظر خودتان را راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ و جالب اينکه كسي جوابي نداد چون در آفريقا كسي نمي دانست 'غذا' يعني چه؟در آسيا كسي نمي دانست 'نظر' يعني چه؟ در اروپاي شرقي كسي نمي دانست 'صادقانه' يعني چه؟در اروپاي غربي كسي نمي دانست 'كمبود' يعني چه؟ و در آمريكا كسي نمي دانست 'ساير كشورها' يعني چه؟

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 6:58 قبل از ظهر توسط ملوان| |
از مردم دنيا سوالي پرسيده شد و نتيجه آن جالب بودسؤال از اين قرار بود: نظر خودتان را راجع به راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ و جالب اينکه كسي جوابي نداد چون در آفريقا كسي نمي دانست 'غذا' يعني چه؟در آسيا كسي نمي دانست 'نظر' يعني چه؟ در اروپاي شرقي كسي نمي دانست 'صادقانه' يعني چه؟در اروپاي غربي كسي نمي دانست 'كمبود' يعني چه؟ و در آمريكا كسي نمي دانست 'ساير كشورها' يعني چه؟

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 6:58 قبل از ظهر توسط ملوان| |
 آیا تاکنون به این نکته اندیشیده اید که چرا زمانی که یک دانشجو فارغ التحصیل می شود ردای مشکی رنگی می پوشد و كلاه چهارگوش كه از یك گوشه آن یك منگوله آویزان است بر سر می گذارد؟ در سراسر دنیا در جشن فارغ التحصیلی تمامی فارغ التحصیلان به احترام پدر علم یعنی ابن سینا یا سنت آوی چنین لباسی را بر تن می کنند. كلاه نشانه همان دستار است که کمی فانتزی شده و  ...

منگوله آن نمادی از گوشه دستار خراسانی كه ما ایرانی ها در قدیم از گوشه دستار آویزان می كردیم و به دوش

 می انداختیم، می باشد.

جالب تر آنکه هنگامیكه از یك اروپایی یا ژاپنی و یا حتی آمریكایی سوال شود این لباس چیست كه شما تن

 فارغ التحصیلانتان می كنید می گویند ما به احترام «آوی سنت» (ابن سینا) پدر علم جهان این لباس را به

صورت نمادین می پوشیم.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 6 مهر1388ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط ملوان| |
کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.Goftoshenod.Blogfa.com & www.Iran-Os.ir & www.Iran-Os.com